زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره
پسرم برديا پسرم برديا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره
پرکشیده🧚‍♀️پرکشیده🧚‍♀️، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره
پرکشیده 🧚‍♂️پرکشیده 🧚‍♂️، تا این لحظه: 7 سال و 3 روز سن داره

آرزوی من

زندگی رو ادامه میدم این تصمیم این دقیقه منه

اولین خرید برای پسری

چند روز پبش با مامان جون وجی رفتیم یه فروشگاه سیسمونی ویه سری لوازم برات خریدیم پسر گلم یه بسته لگوی بزرگ یه بازی هوش حلقه ای یه ماشین خوشکل یه توپ بادی و یه دلغک ماهی بزرگ که از سقف اتاق اویزون کنیم یه ست 5 تیکه سایز سه  و یه تشکچه تعویض که بعدا عکساشو برات میزارم ... تخت  کمد هم دیدم ولی مدلی که پسند کنم اماده نبود وقرار شد یه روز بریم سفارش بدم برات بسازن چون مدل ها توی بازار سایزشون خیلی بزرگه و من ترجیه میدم یه کمد کوچیک و یه تخت کوچیک برات بگیرم که خیلی تو دستو پا نباشه احتمالا ست وسایلت رو دهم قرمز مشکی بخریم... دیشب هم من حوصلم سر رفته بود به بابات گفتم بریم بیرون دور بزنیم اونم گفت چرا که نه ... رفیتم بیرون و من ت...
16 آذر 1393

ليست اسامي تا امروز

پويا =  فعال و پوینده پوريا = پر بودن و سرشار بودن لقب پوریای ولی پارسا = پرهیزکار  اهل سرزمین پارس كسرا = عربی کلمه خسرو و خوسرو یعنی پادشاه خوب  صدرا = بالا برنده ارج دهنده نخستین طاها =  بیستمین سوره قران و به معنا کلمه یا محمد از الغاب حضرت محمد (ص) بهنيا = از نسل خوبان بهترین نیاکان وهنیا ایلیا = ﺭاﺳﺘﮕﻮﻯ ﺑﺰرﮒ - ﻧﺎﻡ ﺣﺿﺮﺕ ﻋﻠﯽدر ﺗﻮراﺕ  .ﺧﺪاﻯ ﺧﺪاﯾﺎﻥ - ﺗﻐﯿﯿﺮ ﯾﺎﻓﺘﻪ اﻟﯿﺎﺱ ﯾﮑﯽ از ﭼﻬﺎر ﭘﯿﺎﻣﺒﺮﺟﺎوﯾﺪاﻥ باراد = جوانمرد نیرومند نام یکی از افرادی که در کتیبه کورش موجود است متین = دارای پختگی، خردمندی و وقار، استوار، محکم، از نامهای خداوند معین = یاریگر، کمک کننده، یاور     بازم ...
13 آذر 1393

٩٣.٩.٣

پسر نانازم شومبولتو تو تاريخ٩٣/٩/٣ نشون مامان دادي صداي ضربان قلبتو شنيدم قلب كوچيكت ١٧١ ضربه در دقيقه ميزد ٥٧ ميليمتر هم قدت بود قد و بالاتو قربون       ...
9 آذر 1393

اتفاق جديد...

سلام گل من....ماماني ديگه سر كار نميره... ديروز من حالم خيلي بد بود به بابايي گفتم به داروخونه زنگ بزنه و بگه من يه ساعت ديرتر ميام ...وقتي حالم يكم بهتر شد رفتم سر كار ديدم اقاي ابراهيمي دست به كمر واستاده جلو در .... گفتم چي شده ؟ يه هو پريد بهم كه كجا بودين اين چه وقت سر كار اومدنه دكتر گفته ديگه نياين سر كار ... منم گفتم وقتي حالم بده نميتونم بيايم  بايد بتونم از خونه در بيام كه بيام سر كار ...! گفت به من ربطي نداره مشكل خودتونه خيلي دلم شكست ... زنگ زدم به بابايي اومد دنبالم  رفتم اداره  ككار و امور اجتماعي جريانو گفتم ... ههه فكر ميكني چي گفتن  گفتن كار فرما هر كار بخواد ميتونه بكنه  نميتوني كاكني نكن برو مرخصي...
29 آبان 1393

اولين پست بابايي

چه زيباست لذت بابا شد چه زيباست صاحب فرزند شدن.پسري از جنس من دختري از جنس همسرم.همسري كه فهميد مادر كيست،همسري كه فهميد مادري چيست.كودكم ما آييم چون دو فرشته به استقبالت تا تو آيي به كلبه كوچك پر عشق ما،كلبه اي كه دو سالي ايست در ان جايت خاليست،كودكم بيا كه اين امدنت زيباست،با چه مياي كسي نميداند اما دلبرم ما ميدانيم تو مي ايي با اواي دلنشين گريه.گريه ات از غصه نيست،گريه ات از فراغ ماست،تا بيايي تمام ميشود اين فاصله ها،پس بيا زود بيا به خانه ات      
9 آبان 1393

جمعه

امروز جمعه بود و من تا ساعت ١٠ خوابيدم ولي چه خوابي هر  يك ساعت بيدار شدم يا تهوع يا جيش يا دل پيچه صبحم كه گلاب به روت شدم كلي بالا اوردم باز قش كردم اميد برام كيك و شير اورد يكم خوردم ولي يه ساعت بعد دوباره بالا اوردم نهار برام ماكارني درست كرد صدام زد بينم سسش خوب شده يا نه باز چشم به غذا افتاد ،،،خلاصه كه همش در همين حال بود  ساعت ٧ شب يكم بهتر بودم و يه دستي به سرو گوش خونه كشيديم البته من دست به كمر غر ميزدم اميد انجام ميداد كانالاي كولرو بستيم پنچره ها رو چسب زد خيلي كمك ميكنه در واقع بيشتر كار ها رو اميد ميكنه اميد وارم زودتر خوب بشم بتونم كارامو خودم بكنم درسته كه خيلي كمك ميكنه ولي جمع و جو كردن كار خودمه خونه بهم ريز شده...
9 آبان 1393

نه هفته گذشت..

حالم هر روز بد تر از روز قبل میشه تهوع و دلپیچه کم بود یبوستم اضافه شد سر کار رفتن برام سخت شده هی خدا خدا میکنم زودتر به ماه شش برسم که بتونم دیگه سر کار نرم . امروز نه هفته شد که باردارم به قول مامان میگه العان اوج بد حالیته ... امروز وقت دکتر دارم زهرا زارع گفتن دکتر خوبیه امروز میرم ببینم اگر کارش خوب باشه تحت نظر همون باشم  شاید سونو گرافی هم انجام داد .
7 آبان 1393

هشت هفته از به وجود اومدنت گذشته

تو وجود من داري رشد ميكني و اين برام باور نكردنيه نيمه هاي شب از معده درد بيدار ميشم گاهيم براي دسشويي رفتن به شدت رفلكس معده دارم و نفخ شديد همه چيز توي دلم قل قل ميكنه دلم هيچ خوراكي نميخواد گاهي صبح ها بدون دليل اوق ميزنم دو كيلو لاغر شدم كيستم بزرگتر شده و دردش بيشتر شده همش احساس خفگي ميكنم سرم گيج ميره انگار بيمارم ولي سالمم ام همه چيز عجيبه سينه هام درد ميكنه و صبح بد تره ببيشتر روزا نهار ميرم خونه مامانم معمولا يه چيزيم ميده بهم كه شام درست نكنم  اميد بيشتر كاراي خونه رو ميكنه غذا درست ميكنه ظرف ميشوره خيلي كمك ميكنه منم بهش خيلي گير ميدم هي ميگم همه چي بو ميده  
30 مهر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرزوی من می باشد